تبلیغات
جاده ی احساس
جاده ی احساس

                                                                                                                           

مرتضی عزیز دو ماهه که رفتی دلم به درد اومده بدجور

 تو دلم احساس تهی بودن دارم.


بغضم میشکنه از غم نبودنت. چی شد که قلبت از تکرار ایستاد؟

چی شد که تختت خالی شد؟


جاده ی احساسم یک طرفه میشه بی حضور صدای نابت.


به خدا میسپارمت.



نوشته شده در چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 04:35 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |



        یک نت را غلط نواختن بی اهمیت است؛

         بدون احساس نواختن غیر قابل بخشش!
 
                              بتهون



نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 04:43 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

             
      

ساز زندگیت راکوک,جای پایت را تنظیم, 

وریتمش را در دستت بگیر!


شروع کن؛

آهنگ زندگیت را بنواز

سازت را با قلبت یکی کن و باعشق بنواز

با تمام وجود برای زندگیت آهنگی طنین انداز خلق کن

شاید در بعضی نت ها انگشتانت درد بگیرد

ولی , این زندگی توست

پس:

فارق از همهمه وحرف های دیگران,

فارق از هر گونه قضاوتی که میشوی,

برای زندگیت با احساس ساز بزن

تو با حس بزن...

مردم جذب میشوند

مطمئن باش!


نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 04:42 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |


دیروز:

تمام دنیایم به اندازه ی مساحت اتاق خواب کوچکم بود

عشق ونیازوارزوهایم عروسک هاولباس هاوکاغذوقلم هایم بودند.

دنیایم دیروز شیرین بود...!


امروز:

کوچکی اتاقم اذیتم می کند و دنیارا فراترازاین ها میبینم.

انچه دیروز ارزویم بود امروز دارم و ارضایم نمی کند.

خاطرات مرده ی دیروز در ذهنم دفن شده اند.

امروز از شیرینی دیروزهاخبری نیست ودنیایم طعم تلخی دارد.


فردا:

نمی دانم!هرچه بیشترپیش می روم بیشترمی ترسم.

دنیا برایم کوچکتر می شود و هرچه دارم و به دست می اورم

بی ارزش تر.

نکندفرداکس دیگری شوم؟نکنددنیامرادرمرداب تغییراتش خفه کند؟

برای اینکه سراب فرداها ناکامم نگذارد ومردابش خفه ام کند

کاری میکنم که سرافرازبمانم!

قناعت دیروزهارا پیشه ی خود می کنم!

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد 1394 ساعت 05:08 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

عمق فاجعه کجاست؟

-همان جاکه هیزم شکن برای پول بیشتر تبر بر درخت تنومند

میزند وبه زندگی اش پایان می بخشد؟

-همان جاکه کودکی برای  سرگرمی لانه پرنده ای را خراب میکند

وتمام امید اوراکه تخم هایش هستند می شکند؟

-همان جاکه استادشاگردش راخردمی کندتاغرورخودش حفظ شود؟

-همان جاکه بزرگی دلی را می شکند تا بزرگ بماند و بزرگتر شود؟

پس کجاست صفت زیبای انسانیت؟کدام یک بیشتر می ارزد؟

پول برای هیزم شکن؟شادی برای کودک؟

غروربرای استاد؟بزرگی واحترام برای بزرگان؟

یا...انسانیت برای همه شان؟

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد 1394 ساعت 04:59 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |





نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد 1394 ساعت 12:17 ق.ظ توسط shaghayegh نظرات | |




نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد 1394 ساعت 12:16 ق.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

نگران آیندتی دلشوره داری تو هر حالتی

نمیدونی چی خوبه چی بد

نمیدونی چیکار باید کرد

مسیرت از سنگ پُر میشه

دلت یه وقتایی دلخور میشه

از این و اون..

اما بدون

که هر چی که باید اتفاق بیفته

میفته یه روزی

نگران نباش

چون هر چی که باید اتفاق بیفته

میفته یه روزی

نگران نباش..



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد 1394 ساعت 09:41 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |


حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تورفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد 1394 ساعت 09:05 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

      


استادم

ای مهربان همیشه من

ای زیباترین لبخند

ای مایه ی افتخارم

ای که عشق سرشارت به هنر

بر روح وجانم رخنه کرده

بدان هرچه میخواهد بشود

هرکه هرچه میخواهد بگوید

خواهم اموخت اخر

 این عشق بی پایان را..

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 ساعت 09:50 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

وقتی چهره اش را میبینم

تمام خاطراتم از مقابل چشمانم میگذرد

خاطراتی که ساخته ی خیالم بودومن تنها

ارزویش را داشتم.

حال...

ذهنم قبرستان این خاطره های

 نداشته است و..

قلبم ناگریز تحمل این غم.

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 ساعت 09:34 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

امشبم مثل هر شب دوباره برات گریه کردم

گریه کردم گریه کردم که شاید بدونی بگی برمیگردم

امشبم زول زدم مثل هرشب به عکست رو دیوار

گریه کردم گریه کردم که شاید بگیری تو دستای سردم


کجایی بیا خیلی تنهام

کجایی که تاریکه دنیام

برات مینویسم یه نامه

کجایی که غم تو چشامه


کجایی که من بی قرارم

کجایی که طاقت ندارم

کجایی بیا بسه دوری

چجوری تونستی چجوری


امشبم مثل هرشب یه نامه برات مینویسم مینویسم

مینویسم میخوام خون بشه چشم خیسم

امشبم پُر شده کاغذ از اسمت از اشک چشمم

مینویسم مینویسم میخوام باورت شه دیوونم عزیزم


کجایی بیا خیلی تنهام

کجایی که تاریکه دنیام

برات مینویسم یه نامه

کجایی که غم تو چشامه


نوشته شده در سه شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 08:21 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

روز های ما همچون برق و باد ازپی هم با شتاب میگذرند


وما گویی رهگذرانی هستیم که به اجبار از کوچه های پر


 از پیچ وخم  وتاریک این زندگی میگذریم.


چه اندوهبار است که در این کوچه ها بمانیم وچه اندوهبار تر


که در پیچ وخم این کوچه ها خود را گم کنیم واسیر همیشگی


 انها باشیم.زندگی را چون زنجیری بر پای خویش یافته ام,چرا


 که جز حوادث و خاطرات حادثه بار چیزی برایم به امانت


 نگذاشته است.کاش میشد در این کوچه های تاریک همسفری

 

همدل و همدرد پیدا می کردیم از جنس خویش!



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 08:18 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

هیچگاه اجازه ندهید احساس نا امیدی باعث شود


به کمتر از آنچه که لیاقتش را دارید


رضایت دهید


lovesad01


نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن 1393 ساعت 09:59 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |

  برای زندگی در میان این جماعت باید....

   خیلی چیزهارو نبینی...

   اگر دیدی,دم نزنی..

  خیلی چیز هارو نشنوی..

   به خیلی چیزها و کسان اعتماد نکنی...

   از خیلی چیز ها بگذری..

   حتی از گفتن درد,ارزوهایت..

   گذشتن از همه ی اینا...

   دلی بزرگ می خواهد...


  «رَ‌بِّ اشْرَ‌حْ لِی صَدْرِ‌ی »

نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن 1393 ساعت 09:42 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ